تبليغاتX
خانه خلوت من
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

خدایا پس این وبلاگ کی می خواهد به روز بشود؟


|+| حسن احمدی فرد دوشنبه سی ام شهریور 1388 | 

از همه دوستانی که برای پست قبلی این وبلاگ پیام گذاشته اند ممنونم، از آنهایی که ابراز محبت کرده اند و از آنهایی که مدعی شده اند آب به آسیای دشمن ریخته ام، از آن ها که نوشته ام را شجاعانه خوانده اند و آنهایی که گفته اند می خواستم معروف بشوم. از همه و همه ممنونم. بحث هایی که در پیامهای این پست جریان دارد، ادامه همان بحث هایی است که این روزها در هر گوشه و کناری شنیده می شود.

بنا ندارم پاسخی به ادعاهای طرح شده بدهم، احتمالا پاسخ دندانگیری هم ندارم. تنها باز هم قسم می خورم که در لحظه های نوشتن آن پست فقط این پرسش مدام آزارم می داد که چرا باید از فضای قدسی حرم مطهر برای اتفاقاتی از این دست هزینه کرد و این سوال صرفا یک پرسش مذهبی نیست که جایگاه حرم مطهر در میان ما ایرانی ها فراتر از یک محدوده مذهبی است. خاطرات ایرانی جماعت از حرم مطهرامام رضا (ع)، بخشی از هویت اوست. من فقط می گویم این هویت را بی جهت هزینه نکنیم.

باز هم از همه آنها که پستم را خوانده اند سپاسگزارم. به حکم وظیفه از همه دعوت می کنم که باز هم میهمان من در خانه خلوتم باشند، هر چند بعید می دانم دیگر چیزی درباره سیاست بنویسم.

به خاطر جلوگیری از بعضی حرمت شکنی ها ناچارم بخش پیام ها را غیر فعال کنم. امیدوارم به تحمل نکردن نظرات مخالف، متهم نشوم.

در این شب قدر این حقیر را از دعای خیر فراموش نکنید و از خدا بخواهید که به همه خلوص نیت عطا کند.

 

|+| حسن احمدی فرد پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 | 

من در این وبلاگ که به معنای دقیق کلمه خانه خلوت من است، هرگز یادداشتی ننوشته ام که رنگ و بوی سیاست از آن به مشام برسد. در تب و تاب انتخابات حتی؛ در شبهای مناظره؛ و آن هنگام که در سفر انتخاباتی احمدی نژاد به مشهد دیدم که چگونه طرفدارانش پرچم های منقش به لفظ جلاله الله را لگدمال کردند.

همیشه خودم را و احساساتم را ضبط و ربط  کرده ام تا در این کنج تنهایی، هر از گاه، جز سطرهایی پراکنده از شعر و موسیقی و تاریخ و آداب و رسوم مردم ننویسم. آنچه در ادامه می نویسم اما احتمالا سیاسی تلقی خواهد شد هر چند که اگر منصف باشیم چیزی جز آن خواهد بود. با این همه از چهار تا و نصفی خواننده وبلاگم پوزش می طلبم که به ناچار فریادم را در خانه خلوتم سر می دهم.

باور کنید این اولین و آخرین یادداشت سیاسی در خانه خلوت من خواهد بود.

 

من خبرنگار سفر احمدی نژاد و چاوز به مشهد بودم، به حکم ماموریتی اداری  و خوشحال از این که بعد از روزها غفلت، توفیق سلامی به حضرت دست می دهد و احتمالا نمازی و زیارتنامه ای و دقیقه ای غوطه ور شدن در زلال اقیانوسی از آرامش و معنا. اما اعتراف می کنم که هیچ کدام فراهم نشد.

احمدی نژاد از بعد از ظهر در حرم بود اما چاوز ساعتی قبل از افطار رسید. مطابق برنامه اعلام شده قرار بود رییس جمهور ونزوئلا – به رسم عمده بازدید هایی که از حرم مطهر می شود- سری به کتابخانه بزند و نگاهی به موزه بیندازد. اما از لطف برنامه ریزی های دقیق دولتی ها، نشد آنچه قرار بود بشود.

خبرنگارها تا بلند شدن نوای الله اکبر از گلدسته های حرم معطل ماندند و بعد برای افطار به میهمانسرا راهنمایی شدند. بعد از افطار – نماز خوانده و نخوانده- خود را به فضای جانبی دارالزهد  رساندند و مترصد که اعلام بشود بازدید این رییس جمهور به اصطلاح مسیحی مارکسیست ضد امپریالیسم لغو شده و همه آسوده به خانه بروند؛ اما اعلام می شود که چاوز با احمدی نژاد نشست مشترک خبری دارد. کجا؟ در ساختمان سفید استانداری؟ نه! در تالار تشریفات حرم مطهر رضوی، بالای دارالزهد مبارکه و مشرف به ضریح مطهر!

مو بر تن همه  راست می شود. فضای روضه منوره و هوگو چاوز؟

تا ساعتی بعد، بادی گارد های جناب هوگو و دیپلمات های کراوات قرمز ونزوئلایی  رفتند و آمدند و عکس گرفتند و خندیدند و تماشا کردند و قسم می خورم که یکی از همین آقایان با کفش های واکس خورده در فضای حاشیه ای دارالزهد مبارکه، در خانه حضرت، روی فرش حضرت می گشت که با برخورد خبرنگارها ناچار کفش هایش را درآورد و در کیفش گذاشت.

بحث فقهی نمی کنم، که در آن حوزه بی سوادم و نمی گویم آیا ورود غیر مسلمان به حرم مطهر ائمه معصومین جائز است یا نیست. تنها پرسشی مدام مثل آونگی سنگین به سرم می کوبد که چرا حرم مطهر؟ چرا روضه منوره؟

آقای احمدی نژاد! اگر از یار غار و رفیق گرمابه و گلستان، حضرت هوگو چاوز، در ساختمان مجلل و آبرومند استانداری خراسان رضوی پذیرایی می کردید به کجای دیپلماسی «حیاط خلوت» بر می خورد؟

آقای احمدی نژاد! حرم مطهر رضوی متعلق به دولت شما نیست. اینجا به هیچ دولتی تعلق ندارد. این جا مال همین مردم معتقد و با ایمانی است که خاک فرش هایش را جواز عبور از سختی های خانه قبر می دانند. مال همین مردمی است که تا چشمشان به روشنایی گنبد می افتد خونی گرم در دلشان می جوشد و خود را تا زیر پلک های شان بالا می کشد. مال همین مردمی است که وقتی به «تپه سلام» می رسند، وقتی با قطار از «پل طلاب» عبور می کنند، وقتی  از «فلکه فردوسی» می گذرند، وقتی از «خیابان طبرسی» رد می شوند وقتی به «پنجراه» می رسند، می ایستند و دست ادب روی سینه می گذارند و به نشانه احترام و ارادت سر خم می کنند. بعید می دانم آقای چاوز چیزی از این عشق و علاقه بفهمد. حالا بگذار در مراسم نشست خبری اش با شما، فصل بلندی هم در باب مهدویت سخنرانی کرده باشد.

آقای احمدی نژاد! به اعتقاد شیعه، ائمه معصومین زنده هستند و شما، مردک فاسد زنباره ای را به حرم امن الهی، به حضور امام معصوم کشانده اید، به جایی  که اگر از چشم دل بنگرید پرواز ملائک مقرب و جان های شیفته را خواهید دید.

باور کنید حتی در همان ونزوئلا هم  درهای بسیاری از مکان های مذهبی  جز به روی هم کیشان، بسته است. این را همه دیپلمات های دنیا می فهمند. حالا چرا ما اجازه دادیم هوای معطر حرم مطهر رضوی به نفس های مسموم گروهی آدم های عمیقا سیاست پیشه، آلوده بشود؟ مردانی که در یک طرف دست دوستی به سوی ایران دراز می کنند و در سوی دیگر مقام اسرائیلی را به حضور می پذیرند. آدمهایی که یک روز صدام را بغل می کرده اند، حالا احمدی نژاد را. چرا اجازه دادیم؟ چرا؟

 

|+| حسن احمدی فرد دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 | 

اگر چه كمي دير، اين سطرها را براي روز خبرنگار نوشته ام:

 

صداي بازشدن قفل مي آيد. در، روي لولاي فلزي اش مي چرخد و نوري تند به اتاق مي پاشد. از زير چشم بندها، سبزي آرام بيدي بلند، به چشم مي آيد و بوي وحشي گلهاي «مزار شريف». چيزي در ناخودآگاه، از رسيدن به پايان خبر مي دهد، مثل قطاري كه سوت مي كشد تا رسيدنش را خبر بدهد. دردي كشدار در دست هاي بسته شده، و دانه درشت عرق بر پيشاني. خاطره اي محو، در اين دم آخر. مجال تنگي است. آن قدر كه كلماتي مقدس را به زبان آورد و نام كساني را زمزمه كرد كه هنوز چشم انتظارند.

صداي سربي گلوله ها در حجم خالي اتاق مي پيچد و كلاغ ها از سرشاخه هاي درختان مي پرند.

*

كاغذهايت روي ميز دسته شده اند و خودكارت در كشوي ميز آرام گرفته است. كسي در آن سوي خط، در جغرافياي دور اما آشنا، منتظر تو نيست تا خبرت را بخواني و او بنويسد. تلفنها ديگر زنگ نمي خورد، تا تو فرياد بزني: بنويس! خبر فوري. گفتني ها را گفته اي و خبرهايي كه بايد را، نوشته اي. وقتش رسيده تا شهادتت، خبر بزرگت بشود. بزرگترين خبرت، حالا در تمام رسانه ها خوانده مي شود و تو، تيتر يك مي شوي، در بيشتر روزنامه جهان.

خبرنگار، حتي وقتي شهيد مي شود، باز هم خبرنگاري مي كند.

 

|+| حسن احمدی فرد چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 | 

قريب 400 سال پيش از اين، در عهد تيموريان، خراسان مهد دانش و هنر بود و هرات پايتخت ايران زمين. در آن سالها، سلطان حسين، حكمران بود و امير علي شيرنوايي وزير كاردانش. مي گويند در آن روز و روزگار جواني محمد نام، در پي كسب دانش هر روز از خانه راهي مدرسه مي شد. پس از درس ساعتي را در كنار چشمه اي در حاشيه شهر مي ماند و به مرور آنچه آموخته بود، مي پرداخت.

روزي از روزها در حالي ملا محمد- ملا لقب آنهايي بوده است كه سر در پي كسب دانش داشته اند- غرق در سطرهاي سياه كتاب خود بود، گروهي از دختران، كوزه بر دوش، به كنار چشمه آمدند تا آبي بردارند و به سراي خود ببرند. اما بشنويد از نسيم صبا كه گره از چادر يكي از دخترها به نام عايشه باز مي كند و تا دختر كوزه را به زمين بگذارد و دست به چادر برساند، باد چادرش را بر مي دارد و بر سر و روي مرد جوان مي اندازد. ملا محمد بي خبر از همه جا سر بر مي گرداند تا صاحب اين حرير را بيابد و دختري مضطرب و پريشان حال را مي بيند و با همان يك نگاه عاشقش مي شود.

ملا محمد، كه از مال دنيا دستي تهي و دلي دردمند دارد به خواسنگاري دختر مي آيد، اما پدر مصلحت انديش عايشه با ازدواج دو دلداده مخالفت مي كند.

ملا محمد و عايشه عهد مي بندند اگر روزي به وصال هم رسيدند در اولين نوروز، به زيارت شاه مردان در مزار شريف – كه به اعتقاد مردم آن سامان مزار مولا علي (ع) است- بروند و خادم آن حرم باشند و نيز در سنت جشن گل سرخ حاضر شوند.

و جشن گل سرخ، سنتي است كه تا هنوز، هر نوروز، در آن مرز و بوم بر پا مي شود.

روزي از روزها وقتي امير عليشير از راهي مي گذرد، صداي سوزناك دختري را مي شنود كه بيتهايي عاشقانه را با خود مي خواند.

امير دختر را مي يابد و او را قسم مي دهد تا راز خود را به امير بگويد و عايشه حكايت ملا محمد را باز مي گويد. امير، ملا محمد را مي شناسد كه در يكي از مدرسه ها جوان درس خواني بوده و اكنون روزها است كه رنجور در گوشه اي افتاده است.

امير عليشير به همراه خدم و حشم به ديدار پدر عايشه مي آيند و عايشه را دوباره براي ملا محمد خواستگاري مي كند. امير عليشير به پدر عايشه قول مي دهد تا نيازهاي ملا محمد را رفع كند.

پدر عايشه سرانجام موافقت مي كند و در ميان هلهله شادي‌، عايشه به عقد ملا محمد در مي آيد و دو دلداده بار سفر مي بندند تا در اولين نوروز به زيارت شاه مردان نايل شوند.

شعرهاي سوزناك عايشه و ملا محمد، البته، محدود به عشقي زميني باقي نماند و وسيله اي شد براي عرض ارادت به ساحت قدسي حضرت امير، تا هر عاشق ارادتمندي در قالب اين بيتها، سوز دل خود را به نمايش بگذارد.

 

سر کوه بلند فریاد کردم

علی شیر خدا را یاد کردم

علی شیر خدا یا شاه مردان

دل ناشاد ما را شاد گردان

 

علی شیر خدا دردم دوا کن

مناجات مرا پیش خدا کن

چراغ اسمون نذر دل تو

بهر جا عاشق است دردش دواکن

 

نظرگاه گر رویم با هم نگارا

بگیريم دامن شیر خدا را

بگيریم تاخدا رحمش بیاید

نهیم برچشم خود قفل طلا را

 

بیا که بریم به مزار ملا محمد جان

سیل گل لاله زار واوا دلبر جان

--

اجرای محمد اصفهانی از این نغمه قدیمی را اينجا بشنوید

 

|+| حسن احمدی فرد دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 | 
 

هستيا

هستیا

مجهز به ابزارهايي كوچك براي گاز گرفتن

 

 

|+| حسن احمدی فرد دوشنبه هشتم تیر 1388 | 

مي گويند كرمانجها رسمي دارند و آن اين كه اگر جواني، دختري كه مي خواهد را به دست نياورد، دلبرش را مي دزدد و در جايي دور از چشم ايل، زندگي تازه اي را آغاز مي كند. اين اتفاق البته با تفاهم دختر انجام مي شود و بيشتر از آن كه جبري ايلياتي باشد، اتفاقي عاشقانه است كه هر از گاهي در ايلي رخ مي دهد.

«يكه سوار» از نغمه هاي قديمي خراسانی است كه داستان همين رسم است. اين نغمه را مي توانيد اينجا بشنويد كه توسط استاد محمد يگانه - فرزند برومند استاد مرحوم حاج حسين يگانه، بخشي بزرگ شمال خراسان – اجرا شده است.

 استاد محمد يگانه

ميون ايلم يكه سوارم

قسم به جون هفت تا برارم

عاشق ليلي بانو دختر خان ام

اگر صد تير بريزه دست برندارم

 

جونمه نثار كردم قربون يار كردم

ليلا سوار تركم ترك ديار كردم

 

به كوه و صحرا پلنگ مستم

سوار اسبم قطارمه بستم

خبر فرستادم خان نداد جوابم

به نصف شو دلبرمه ورداشتم جستم

 

جونمه نثار كردم قربون يار كردم

ليلا سوار تركم ترك ديار كردم

|+| حسن احمدی فرد سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 | 

چه اسفندها... آه!

چه اسفندها دود کردیم!

برای تو ای روز اردیبهشتی

که گفتند: این روزها می رسی

                                   از همین راه! 

--

ارديبهشت مبارك. شما را به خواندن دوباره اين پست وبلاگم دعوت مي كنم.

|+| حسن احمدی فرد سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 | 


مي گويند روزي هزار نفر از دنيا مي روند و روزي هزار و يك نفر به دنيا مي آيند...

و دنيا با همان يك نفر است كه برپاست.

|+| حسن احمدی فرد شنبه بیست و دوم فروردین 1388 | 

تركمنها داستاني دارند به نام «حاجي قولاق»، درست تر آن كه مقامي دارند به اين نام.

مي گويند حاجي قولاق، بخشي جواني بود كه دل در گرو مهر يكي از دخترهاي ايل داشت، خان اما مي خواست اين بخشي جوان، اين صندوقچه موسيقي و شعر، داماد او بشود. حاجي قولاق با همه توان مي كوشيد تا خود را تيررس خواسته خان دور نگه دارد تا ناچار نشود مهرش را جز براي دلدارش خرج كند. خان كه امتناع بخشي را مي بيند، كينه اي عميق از حاجي قولاق به دل مي گيرد.
زمان مي گذرد. خان و حاجي قولاق هر كدام منتظرند ببينند روزگار، چه سرنوشتي را براي شان رقم زده است.
شبي خان، در خواب، نغمه دوتاري را مي شنود كه مقامي ناشناخته اما سحر انگيز را مي نوازد. خان از خواب بيدار مي شود و دستور مي دهد تا حاجي قولاق را حاضر كنند. بخشي جوان حاضر مي شود و خان از او مي خواهد تا مقامي را كه در خواب شنيده، بنوازد و بخشي جوان دوتارش را به دست مي گيرد و مي نوازد...
سه روز، حاجي قولاق با دوتار، مقامهاي مختلفي را مي زند اما خان نمي تواند آن نغمه مسحور كننده را دوباره بشنود. بخشي جوان مي نوازد و مي نوازد و مي نوازد.
سرانجام خان سرخورده از دست نيافتن به آن چه در خواب شنيده و كينه دار از امتناع بخشي، دستور مي دهد تا دست هاي حاجي قولاق را قطع كنند.
حاجي قولاق جانش را بر سر عشقش و دوتارش مي گذارد و به افسانه ها مي پيوندد.


|+| حسن احمدی فرد دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar